قطار... قطار ...قطار ...

در قطار نشسته است و همراه با ریتم یکنواخت چرخها روی ریل به خیالی طولانی فرو رفته، پیشترها آدمهایی که در قطار نشسته بودند را مسافر می دانست اما حالا دیگر همه چیز فرق کرده، هر روز و هر روز در قطار می نشیند، از این شهر به آن شهر و از آن به شهر دیگر. دیگر انگار ساکن قطار است و با زمین بی حرکت بیگانه، دیگر انگار آدمهای بیرون قطار مسافرند و آدمهای توی قطار همسایه. اولین قطار ساعت ۴ صبح حرکت می کند باید آن را سوار شود و با آخرین قطار که ساعت ٢ صبح میرسد برگردد. به ساعتها فکر می کند، به چشمان خواب آلوده اش، و به نگاه های سرزنش آمیز همسایگان جدید که وقتی دو صندلی قطار را اشغال می کند تا کمی بخوابد، نثارش می کنند. حالا دیگر غروب شده، پنجره قطار قاب می شود و ابرها بوم نقاشی که رنگ سرخ خورشید بر آن پاشده است. هنوز خیلی مانده تا آخر مسیر، ایستگاه آخر همان اولین ایستگاه است که با شتاب ترکش کرده و بی حال و بی رمق باز به همانجا خواهد رسید. حالا فکر می کند زندگی اش دیدن همین نمایشگاه قاب عکس هاست که چه بخواهد چه نخواهد از پنجره قطار رد می شوند ...

ب.ن:امشب داداش کوچولوی ته تغاری من رفت که بره مرد بشه و من پیشش نبودم طفلی مامان خشگلم امشب خوابش نمیبره هنوز باورم نمیشه صابر کوچولوی نازنازی ما داره میره دوره دوساله اجباری و پی جیره مواجب.. اما من هنوزم بعد از گذروندن خدمتم نمی تونم بفهمم  هدر رفتن اوقات یک مرد جوان در بهترین سن و دوران بازدهی به مدت دو سال تمام یعنی ٢۴ ماه، بدون انجام هیچ کار مفید و سازنده، اون هم با اکراه و نفرت و به زور بلا، چه سودی و برای چه کسی داره واقعا که مرد شدن تاوان داره تو این خراب شده...

الان نوشت:

«اگر زندگی چیز زیادی بهت نمیده حتما تو هم چیز زیادی ازش نخواستی!»

نمیدونم این جمله مال کیه!!! اما فکر کنم حکایت زندگی منه، از وقتی توقعات زندگیمو پایین آوردم و انگیزه به دست آوردن آرزوهای قدیم رو از دست دادم، زندگیم شد تکرار بی دلیل روزها بدون احساس رضایت و شادی از به دست آوردن چیزهای سخت یا رسیدن به آرزوهای دیرین...

با خشم نوشت: آبجی مریـــــــــــــــــــــــــم اگه دستم بهت نرسه ..این تا پیش استادمم نرسید از سر شب شونصد بار هنگ کرد ..(ببخشید از آبجی مریم بسته ای شکیل و مهرموم حاوی تعدادی ویروس مخرب بهم رسیده احتمالا همشون از جنس محترمه ماده می باشند چون زایمان میکنن که علاوه بر من امان این انتی ویروسم زحمتکشم برش داده دلم براش میسوزه با جه اضطرابی پیغام میده ریست پیام پیام... بعد ریست..)(شکلک فدای یه تار موی آبجی مریم)...

/ 5 نظر / 25 بازدید
سمیرا

سلام.ممنون که به وب سرزدی.خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم

شیدا

واقعاً خیلی سخته وقتی احساس کنی تموم عمرت رو تو قطار داری میگذرونی چقدر خسته کننده است اما با تمام این حرفها واقعاً دوست داشتنیه میدونی من عاشق اینم که تو قطار بشینم و حرفها و سرگذشت مردم رو که تعریف میکنن گوش کنم نه به خاطر فضولی بلکه به خاطر اینکه هر کدوم یه درس زندگیه برای من احساس میکنم میشه از اونا درس زندگی گرفت البته احتمالاً تو کوپه آقایون از این همه درس زندگی خبری نیست[قهقهه] آخه اونا کم حرف میزنن و خیلی هم تودارن تازه همه حرفهاشون حول سیاست میچرخه[کلافه] ولی خانمها همینکه میشنن تموم داستان زندگیشون رو برای آدم تعریف میکنن[تعجب] البته من هیچ وقت دوست ندارم که چیزی در مورد زندگیم برای کسی تعریف کنم آخه دنیا اینقدر کوچیکه که یه دفعه دیدی صبح روز بعد فهمیدی که با یکی از همونا فامیلی[تعجب]حالا دیگه بیا و درستش کن [گل][گل]داداش منم تازه رفته سربازی البته اون احتمالاً آموزشی اش تموم بشه توی یه اداره باید بقیه سربازیش رو بگذرونه خوبه به هر حال این دفعه که اومده بود با اینکه 3 هفته بیشتر نگذشته بود ولی غرورش خیلی کم شده بود فکر کنم راسته که میگن پسرها میرن سربازی مرد میشن[قهقهه]

ارزو

روزت مبارک[گل][قلب] یه سر به ما بزن[چشمک]

مریم

salam dadashi khobi bebakshhid man nemidonestam computerto virosi kardam alan fahmidam mazerat mikhammmmmm bebakhsid[ناراحت]

مینا

موفقیتت ارزومه داداشی مهربون[پلک][گل]