دارم میرم که با همه چیزو همه کس خداحافظی کنم با اینکه از خداحافظی متنفرم .

دارم میرم تا از این دنیا، از این همه پستی،مستی و بد مستی ها، نیرنگ ها و بدیهایش فرار کنم گمان نمی کنم کسی نبودنم را احساس کنه، گمان نمی کنم رفتنم چشمی رو خیس دلتنگی کنه . در کوره راهی گرفتارم  که با هر قدم انگار هزاران کیلومتر از آرزوها و داشته هایی که لمسشون می کردمو مطمین بودم برام ابدین دور و دورتر میشم انگاری تمومی نداره این رنج و عذاب  دریغ از کوچک ترین روزنه ای از امید .هیچ وقت فکر نمی کردم مرگ میتونه اینقدر لذت بخش بشه فکر نمی کردم فرشته مرگ منجی من بشه و روزی در انتظار مردن لحظه ها رو سپری کنم. فقط میخوام نباشم، نباشم و نبینم این روزا رو نه برای جایی بهتر بودن فقطو فقط برای نبودن.  واقعا از همه چیز دل بریده ام .

دیگر حتی صدای برخورد امواج خروشان دریا به ساحل سنگی هم آرومم نمی کنه، دیگه افتادن برگ درختان هم ناراحتم نمی کنه .

دلم از سنگهای ساحل هم سخت تر شده، انگار انداختنم تو آتیش و هر لحظه بیش از پیش شعله می کشم و نمی دونم چرا اینقدر سردمه خیلی سرد. تنها برای خاک زنده ام کاش هر چه زودتر مرا در آغوش فشارد محکم محکم .من در نظر دریا، غنچه ها و گل های تازه شگفته، زلالی چشمه ها و درختان مرده ام ... نیستم ... من مثل بچه ها با زندگی لج کرده ام و زندگی هم بهم قهقهه میزنه. هیچ کس و هیچ چیز نتونست به من بفهمونه شکست خوردم . غرورم ... غرور!!!!!!!!نتونستم بفهمم زیر پای چند نفر لگدمال شد و مثل ته سیگار له له شد فقط میتونم حس کنم ندارمش ... ازم گرفتنش ...

نمیخوام کسی برام اشک بریزه از ترحم متنفرم.  باید برم ...

باید برم منتظرش بمانم ... باید همچنان پیش بروم ...