دیروز روز سوم و روز آخر تعطیلات بود شب قبلشم که یاسی پیشم بود و چون دیر خوابیده بودیم "دم دمای صبح ساعت چهار" صبح ساعت نه و نیم با شیطنتای یاسی از خواب بیدار شدم ..پنج ساعت و نیم خواب منو ارضاء نمیکنه معمولا هشت تا ده ساعت در روز میخوابم واسه همین دوباره رفتم زیر پتو اما این یاسی شده مامان جونم ..به زور تهدیدهای مامان یاسی بیدار شدم از سکوت و نگاههای یاسی به درو دیوار فهمیدم نقشه ای شوم در سر داره..خیلی سعی کردم خودمو خسته و مظلومو خواب آلود نشون بدم دلش بسوزه اما نشد که نشد ..آره یاسی تصمیم گرفته بود !!باید خونه رو حسابی میتکوندیمو ترو تمیز میکردیم ،کاری ازم بر نمیومد جز غر زدن غرولند کنان صبحونه ای که یاسی اماده کرده بود خوردیم حالا این صبحونه خوردن ما همراه بسی نازو عشوه و لوس بازیو لقمه گرفتنو مزه های دیوونه کننده و رویایه آشنا، که لاجرم سانسوری باید چون عموم مخاطبین عزیز مجرد و چشمو گوش بسته میباشند ناگزیر از دیدن آن گروه که با همه تجردو جوونی ،پیر این میکده ان ..

یاسی خیلی رمانتیکه البته من بیشتر اما رو نمیکنم فقط هماهنگ میشم با یاسی واسه همین همیشه مفعولم ..بعد از صبونه لباس کار پوشیدیم :از اون دستمال سرا و دستکشو جورابو ماسکو اینا "یاسی از این جوراب بدون ساقا کرده بود پامو هر چند دقیقه یبار مسخرم میکرد و کلی حظ میکرد"..

اول رفتیم سراغ آکواریوما :یاسی طبق معمول هر روز غذای ماهیها رو داد ..حالا این غذا دادن به ماهیها کلی آداب داره و لذت خاص خودشو :غذای هر کدوم با مال دیگری فرق داره خصوصا غذای فلاوره که واسه رشد هدشه نباید بقیه بخورن کلشون گنده میشه ،غذای آنجلا رو بقیه نمیخورن دوست ندارن شاید ،دیسکسا آکواریومشون جداست مشکلی واسه غذا خوردن ندارن پنگوسیام که دیدشون ضعیفه تا بخوان غذا رو ببینن بقیه همشونو خوردن زیادیم نباید ریخت چون آبشون کثیف میشه ،آنجل های خشگلو نانازم خیلی آرومو متین غذاشونو سرو میکنن ..

همه ماهیای بزرگو ریختیم پیش ماهی کوچیکا البته وسطشون شیشه گذاشتیم یوقت همو نخورن بعد آکواریومو بردیم حیاتو شوسیدیمش"شستیمش" همه وسایلشم تمیز کردیم.. بعد کاملا یهویی کودک درونمون شیطونی خواست ما هم کلی اب بازی کردیمو همو خیس اب کردیمو خندیدیم هر دومون شدیم آبکش اینقد حال داااااد جاتون خالی !!

بعد نوبت به اتاق مطالعه رسید در اتاق مطالعه رو که باز کردم یاسی هوار کشون پرید تو اقاقو یک به یک عروسکا رو بغل کردو همه خونه رو گذاشت رو سرش منم نشستم پشت میز مثلا مطالعه که مودب با وقار یاسیو تماشا کنم مثل باباها بچهاشونو .. روی میز اثری از کتابو لوازم تحریر نبود فقط ریموت اسباب بازی بود یچیزی درونم قلقلکم میدادو تو گوشم داد میزد: شروع کن دیگه خوابت برده !!منم دسته بازی هواپیما سفیده رو برداشتم پروازش دادم طرف یاسی ،یاسی هم جیغی گوشخراش درکرد از خودشو دوید از خودم به خودم پناه آورد شده بودیم شبیه بچهای دو سه ساله یاسی خودشو واسم کلی لوس کردو تن نازیو دلبریای زنانه ..بعد از حدود یک ساعت بازی کودکانه و مسابقه رالی با شبیه ساز به یاسی نشون دادم که دستای منم از عمو گجت چیزی کم نداره !!همشو جمع کردم گذاشتم سرجاش ..

بعدش مثل مامانا جارو کشیدیم ،شامپو فرش ،دیوارا و شیشه ها وسایل خونه رو دستمال کشیدیم ،همه کتابخونه رو خالی کردیم ،این کار خیلی طولانی و لذت بخش از کار در اومد :همه کتابا رو پهن کردیم وسط اتاقو خودمونم وسطشون نشستیم ،خیلی از کتابا رو یاسی ندیده بود منم واسش توضیح میدادم موضوع و پیام تک تکشونو با آبوتاب تعریف میکردم ..وقتی این کار لذت بخش و شیرین تر شد دراز کشیدیم وسط کتابا، "کشف الاسرار" راکه از پس بارها خوندنش شاید بشه مقام بهترین را از میون همه رمانهایی که اتفاقا ژانر مورد علاقه من در کتاب خوانی است به کتابی بدم که جزو کتب درسیم بوده و به اجبار برش داشتم ،کتابی که اگه هزار بار هم بخونمش هیجان روز اولو بی کمو کاست انتقال میده .. این از کتب درسی دانشکده ادبیات بود دوستش دارمو واو به واوشو تو ذهنم حک کردم..

بازتاب غریبو آشنایی که موقع تفسیر کتاب در چهره یاسی دیدم واسم جالبو دوست داشتنی بود خصوصا اونجاش که حکایت حسادت شیطان بر انسان و به واسطه عشق آتشینش برخدا رو تشریح کردم :عالمی بود آرمیده در هیچ دل آتش عشقی نه، در هیچ سینه تهمت سودایی نه ..طاعت بی فترت ابلیس را بود و خطاب "اسکن انت و زوجک الجنه" آدم یافت..توصیفش نمیکنم حس یاسیو چون درحوصله خاطره خوان های عزیزمون نیست و اصل وبلاگ نویسی ،خلاصه نویسیه و همچنین به پیش نیاز و پس نیازای فنی نیاز پیدا میکنه "اصلا کلا عادت کردم به توصیف و تشبیه و این اصول بلند نویسی یکم واسم سخته کلی گویی و خلاصه نویسی" ..حکایت جالب و مهیجه دیوانگی و عاشقیه شیطان رو با جزئیات واسش تعریف کردم فکر کنم یاسی دیگه عادت کرده سرشو بذاره رو سینمو من واسش کتاب بخونم .

پش از مرتب کردن کتابخانه یاسی سه تا کتاب دو تا از آنتوان پائولوویچ چخوف "مجموعه داستانهای یک و دو" و یدونه هم از داستایفسکی برداشت"نمفهمیدم کدومشونون بود" و گذاشت تو دراور اتاق خواب تا شب واسش بخونم "آخه من عاشق ادبیات روسم مجموعه کاملی از آثار نویسندهای معروف روسی دارم که همیشه در بزنگاه های درست زندگی من به خواندن شاهکاری ادبی دعوتم میکنند که انگار فقط واسه من نوشته شده" ..

بعد رفتیم سراغ گلــــــــدونای عزیزمون :خیلی وقت بود بهشون نرسیده بودم برگای خشک زیادی داشتن برگهای سالمشونم یک وجب خاک گرفته بود ،خاک پاشونم سفت شده بود ،باید کودشونم میدادم و از این قبیل کارا ..اول گلدون زنبق عزیزم :این زنبق خانوم ما عربه، سرزمین اصلیش عربستانه "زنبق نام ناحیه ای در عربستانه" گلای این زنبقی سفیدو درشت پُراز پَرو معطرن . معمولا از اردیبهشت و در تابستون گل میدن وحدود یگ هفته تا ده روز دوام میارن که ساعت هشت صبح بیشترین عطرو از خودشون در میکنن ..برگای صافو بیضی شکلشونو با لطافت هر چه تمام تمیز کردیم کلیم آبتنی کرد ..

بعد بامبو خان عزیزم :تقریبا یک سالی میشه گرفتمش با اینکه آبو هوای اینجا واسش مناسب نیست اما سالمو سرحال مونده هروقت نیگاش میکنم روزی رو که خریدمشو آرزویی که کردمو ربانی که دورش بستم مثل فیلم سینمایی جلو چشام ظاهر میشه و آزارم میده ..هنوز بعد از این همه مدت ربانش باز نشده ..یاسی خیلی تلاش کرد ،عشوه گری کرد ،تن نازی کرد وحربه های زنانه خرج کرد که بهش بگم چه آرزویی موقع بستن ربانه کردم اما بهش نگفتم که نگفتم"بد جنسم نه؟".. آرومو با لطافت تمیزش کردمو کمی کود بهش دادم ،خیلی وقته بهش توجه نکرد بودم احساس کردم کمبود محبت داره نیاز به نوازش و شنیدن حرفای خوب خوب داره که ارضائش کردم.. ربانه یکم رنگش رفته بود !!دلم گرفت از اینکه داره خراب میشه ..

کالانکوئه و بگونیاو پیرونیا و کاکتوسا و لیلیوما هم همینطور بهشون رسیدیم ..

بعد یاسی نشست یه گوشه و هی گفت اینو بذار اینجا اونو بذار اونجا اینقد گفت که از کلوکول افتادم آخه من نمیدونم یدست مبلو میزوصندلی اینقد تغییر واسه چیشه ..هنوز یاسی داشت از همون نیگاه مشکوکا به درو دیوار میکرد که تندوسریع رفتم تو حمومو زیر دوش ..حالا بماند چقد اذیتم کرد تا لباسمو آورد ..اینقد خسته شدم که نگو یاسیم طفلی خسته شده بود نهارو عصرونه و شاممونو یهویی با هم خوردیمو دراز کشیدیم ،همینکه داشتم صدامو صاف میکردم کتاب مجموعه داستان چخوفو بخونم یاسی گیر داد که باید بخونم واسش :شعرو ترانه !! شعرو ترانه هم واسش خوندم ..تعریفاش منو یاد مادر انداخت که دلم خیلی تنگشه قربونش برم الهی ،بعدم هنوز صفحه سیوچهار بودم که خوابش برد "از اون خواب بحث عوض کنا"..

ب .ن : کلی واسه یاسی شعر خوندم اونم زل زده بود تو صورتو لبو دهانمو لذت میبرد. بعد گفتم چطور بود ؟؟"منتظر شروع یه بحث شیرینو مهیج بودم" .گفت :خداییش این حمید مصدقو احمد شاملو اینا خوب چیزایینا !!!حالا من از مهدی اخوان ثالث خونده بودم.!؟

ب .ن : دلم محبت مامان وار موخــــــــــواد!!