صبح ساعت ده دقیقه به نه وقتی از خواب بیدار شدمو متوجه غیبت یاسی شدم خیلی نگران شدم هزار جور فکرای مخربو عذاب آور اومد سراغم . اومدن یاسی هر صبح زود واسم شده یه قانونو یه عادت .طفلی ساعت شش تا هفت صبح میاد بی سرو صدا کارای خونه رو انجام میده با اینکه تو خونه خودشون بقول خودمون دست به سیاهو سفید نمیزنه اینجا جارو میکشه دستمال میکشه آشپزی میکنه "بماند هیچوقت نمیتونم تشخیص بدم چی چی پخته" بعد با اسباب بازیایی که تازهه خریده میاد رو تختم میشینه و با شیطنت منو بیدار میکنه بعد من یه دوش میگیرمو صورتمو اصلاح میکنمو کلی کرمو افتر شیو بهم میماله و صبحونه میخوریمو یکمم با اسباب بازیا بازی میکنیمو میریم سمت یونی یا هر جای دیگه ..

سابقه نداشت یاسی غیبت که هیچ حتی دیر کنه این تو موقعیت های مختلف تجربه کردم .وقتی به یاسی زنگ زدم فهمیدم تو راه اومدن با یه عابر اونم یه پسر بچه چهار ساله از اینا که کنار خیابونا چیز میفروشن تصادف کرده این دومین باری بود که یاسی تا ماکسیمم ظرفیتم منو ترسوند .سریع لباسمو تن کردمو رفتم بیمارستان یاسی جون نانازی روی نیمکت نشسته بودو داشت با بند کیفش بازی میکرد .یه آقای حدود چهلو پنج ساله سیاه پوست که یه عالمه مو از تو دهانش اومده بود بیرون بجای سبیل ،اصلا دهانش دیده نمیشد موهاشم شانه نکرده بود شلخته بودن یه دمپایی انگشتیم پوشیده بود به پاهای سیاهش یه تیشرت خط خطی سیاهو سفیدم با یه شلوار شش جیب که کلی بند ازش آویزون بود تنش بود با فاصله یک متریه یاسی ایستاده بود خیره شده بود به خانوم دکتری که اونور ایستاده بود .دلشوره داشتم اصلا دلم نمیخواست یاسی به دردسر بیفته .همین که یاسی منو دید سراپا شوروشوق شدو دوید طرفم دستمو گرفت گفت نمیخواسته بیدارم کنه و نگرانم کنه ازش دلخور شدمو تهدیدش کردم رفتیم خونه حسابتو میرسم برام توضیح داد که یهویی پریده وسط خیابونو یاسیم ترمز میکنه و با سرعت خیلی کمی باهاش برخورد کرده گفت چیزیش نشده فقط کمرش کمی خراش برداشته آورده بودش که ازش عکسو آزمایش بگیرن که خیالش راحت بشه بابای پسره هم اومده بود بیمارستان گفت ازم پول خواسته گفته پسرم چیزیش نیست یک میلیون بهم بده تا ماشینت نره پارکینگو ازت شاکی نشم!! منو کشید برد بالای تخت پسره :وای چقد ناز بود ازش پرسیدم خاییت درد میکنه اینقد نانازی گفت نه حالم خوبه .گفت من با این خانوم "یاسیو میگفتا" قهرم زده به من!!!

با یاسی رفتیم تو حیات بهش گفتم این آقاهه بوی پول استشمام کرده میخواد سر کیسه کنه نه اینکه تو قانون ما مقصر سواره محسوب میشه باید باهاش کنار میومدیم صحنه رو بهم زده بودنو به اورزانسم زنگ نزده بودن اگه میخواست میتونست اذیتمون کنه رفتیم کنار باباهه کلی باهاش سرو کله زدیم تا ساعت سه هم تو بیمارستان بودیم تا همه عکسا و آزمایشاشو گرفتیم بعد متخصص اومد نشونش دادیم که خدارو شکر چیزیش نبود .رفتم از بانک یک میلیون برداشتم یاسی رو هم فرستادم خونه اومدم پیش بابا سبیلو پسر نانازی رو رسوندیم بعد رفتیم دفتر اینقد چکو چونه زدیم بالاخره هفتصد تومن قبول کرد به اضافه هزینه بیمارستانو دکترو اینا بالاخره رفتیم رضایت گرفتیم تموم شد به خیرو سلامتی .

اومدم خونه یاسی یه کیک گنده سفارش داده بودو غذا هم گرفته بود کلیم شمعو بادکنکای رنگی و اسباب بازیای جدید.اما حسابی کتکش زدم سرخ سرخش کردم تا دیگه خدای ناکرده اتفاقی افتاد همون لحظه به من خبر بده ..اتاق مطالعه رو کرده پر از عروسکو اسباب بازی منم معتاد کرده به بازی با اسباب بازیا دور تا دور اتاقو دیوارا رو ریلای قطار پوشونده بیشتر از اسباب بازی فروشی توش اسباب بازیه ،واسه پیدا کردن یدونه کتاب باید کلی بگردم..

ببینید همه خاطرات من پیام اخلاقی دارنــــــــــــا..اگه خدای نکرده شما هم تصادف کردین صحنه رو به هم نزنید و حتی اگر طرفتون سالم سالم هم بود حتما اورزانس خبر کنید به هیچ وجه خودتون نبریدش بیمارستان موکدا خدای نکرده ایشالا که هیچوقت تصادف مصادف نکنید ... 

ب.ن :یاسی الان زنگ زده که داره میاد، میاد امشب پیشم بمونه گفت آماده شو ساکو ببند امشب میخواییم بریم سفر!!منم ســــاده و مظلوم کلی متعجب شدم یاسی همیشه  سواستفاده میکنه باید امشبم کلی بزنمش آدم شه!!

 "سفر به ناشناخته های وسوسه و هوس!؟" ...