پابرهنه بر کاغذهای سپید،

 این منم، رها و آزاده،

 با گیسوانی پریشان و چشمانی برّاق،

 رقصنده بر کلماتی جاری..

 اینجا نه غم تنیده به جانم نه هراس،

نه حرفهایی که در گلویم توده می شوند،

 اینجا تنها منم با قلمی آبی که میرقصد،

 و کاغذهایی بی رنگ،

که حرفهایم را در آغوش می گیرند...

  

ب.ن :کاش میشد دور دنیا چرخید شهر به شهر، و تمام آنها که دوستشان داری را دید، دوباره و دوباره و بی هیچ غمی و هیچ دلهره ای از فراموشی، از رفتن برای همیشه..

نه خیلی بعد: دلم خییلی براشون تنگ شده ای کاش غرورم اجازه میداد

من دلم جایی دور، خانه ای می خواهد،

کوچک اما پر نور،

گرم از آتش عشق، پر لبخند، پر از شادی و شور،

من دلم جایی سبز، کلبه ای می خواهد،

پر از احساس، پر از بوسه و گل،

آه مادر،

من تو را می خواهم،

و پدر را و برادر را هم، 

من دلم می خواهد، باز هم ما شوم از بودنتان،

من دلم می خواهد، دور اگر هستم و دلتنگ، دلم خوش باشد،

که در آن سوی زمین،

خانه ای منتظر است،

پر از آغوش، پر از عشق بی منتتان...

                                       

یچیزی نوشت: خواب دیدم یک کاسه بزرگ پر از ماهی کوچک برشته سیاه رنگ روبروم  هر چه بیشتر از ماهیا می خوردم بزرگ تر می شدن و تغییر شکل میدادن، کم کم تبدیل به موجودات عجب الخلقه مهیبی شدن، ترکیبی از خرچنگ و شاه میگو، با پاها و شاخکای بسیار دراز، همه سیاه رنگ.. آخرینشو که تو دست گرفتم از وحشت لرزیدم! پرتابش کردم و پا به فرار گذاشتم.. فرار.. (عواقب زیاد ساحل رقتن)...