سر کلاس پر جمعیتی نشسته ام، سمت راستم خانم محترمی نشسته که از تمام سلول های بدنش بوی تند سیگار گندیده متصاعد می شود، سمت چپم آقای محترمی نشسته که مدام با صدای بلند با استاد مجادله و تبادل نظر می کند، از دهنش بوی عجیبی میاد! بویی که هیچوقت هیچ جا به مشامم نخورده، چیزی شبیه سرگین چهارپایی که غذایی غیر معمول خورده باشد و روی علفهای خیس کارش را کرده باشد و بعد از رویش رد شده باشد ..اوهتعجب

گیر افتاده ام، حس بویایی بعضی وقتها شبیه عذاب الهی می شود..اوهمتفکر

 

تعطیلات نوشت: کاش آخر هفته ها کش میومد و به تلافیش روزای هفته زود می گذشت...

 

گرسنه نوشت: دلم اش شلغم میخواد... (خدا قسمت هیچ بنی بشری نکنه زندگی مجردی اگرم کرد یه همسایه کدبانو که دختر دم بخت داشته باشه هر وعده غذای خونگیو با چندتا گل یاس و یه لبخند خریدارانه دختر همسایه) (افکار شیطانی نکنید بچها فقط بخاطر این شکم بی صاحب میگم شما که از چشمو گوش من خبر دارین چقدر بستست)... (شکلکاهم خوابیدن دیگه)

 

...نوشت:کی میگه مورچها باهوشن ؟؟؟یه مورچه سیاه رنگ خیلی کوچولو بیچاره الان اومد رو مانیتور من داشت گریختن میکرد که با فلش موس رفتم جلوش بدون وفقه درجا وایساد همینکه فلشه ثابت ماند مورجه حرکت کرد دوباره فلشه رو بردم جلوش دیدم جهتشو عوض کرد وقتی فهمیدم از فلش میترسه شیطون رفت تو جلدم گفت نذار بره پیش خونوادش خودت که تنهایی اونم نذار بره با هم باشین از تنهایی در بیای هر طرف که میرفت میموم جلوشو فلشو تکون میدادم نمی دونم دقیقا چند دقیقه شد اما کلی باهم بازی کردیم تا اینکه خسته شد دوسه ثانیه ایستاد ناگهان صدایی تو گوشم فریاد زد آره صدای وجدانم بود دقیقا گفت خیلی نامرد شدی خودت تنهایی بذار بره خانواده منتظرن نگران میشن !!!یهو یکه خوردم فلشو بردم گوشه کنار مانیتورارکش کردم مور همبازی خسته و مونده منم با احتیاط صحنه بازیو ترک کرد ...حالا دوباره من موندمو این فلشه ...

بله صدای دلنشین اذان هم بلند شد ... پس برم دعا کنم واسه همه دوستای خوب خوب خودم دوباره اگه خوابم نبرد بر میگردم ...

بااای ...اینم این برگ از دفتر زوال زده زندگی من...دوستون دارم...